Friday, July 10, 2009

گفت‌و‌گو با مهرداد آسمانی - بخش نخست


«مهرداد آسمانی»

*

مهرداد آسمانی هنرمند پُرآوازه در گفت‌و‌گویی بی‌پرده با دوستان‌ام و بنده از هر دری سخن گفت! از ایشان بابت وقت و حوصله‌اش به سهم خود سپاس‌گزارم. این گفت‌و‌گو در سایت‌های «اپیزود» و «راه من» و بلاگ‌ «دل‌کده» هم منتشر شده است.

*

قسمت نخست این گفت‌و‌گوی جالب و خواندنی را در «اپیزود» بخوانید:

*

«مهرداد آسمانی»

*

*

1388/4/20

Friday, July 3, 2009

فرهاد با ریشه بی‌تیشه


«فرهاد‌با‌جان‌شیرین‌اش»

*

*

گاهی از واجبات است بر حسب وظیفه که جان عزیزت را برداری و به کوه بزنی... مثل عزیز ما که به کوه زد و البت که تیشه نبرده که فرهادش ، در خواب شیرین است!

*

گاهی لازم و ملزوم هم که بشوی، شیرین‌ترین خاطره را وَرز می‌دهی تا بلندای آن جانی که بتوانی به قله رسی! رُمانی جناب «صفدری» خودمان دارد که اسم‌اش خودِ خود رُمان است... من بَبر نیست‌ام، پیچیده به بالای خود تاک‌ام! این اسم هایکویی‌ست برای خودش... شعری‌ست در یک جرعه و نفس... وقتی جام‌ات را به بالای تاک بَری و چون بَبر خیال شیرین در کام کشی، خودِ خود ماهی به جان عزیزت... هر چند پلنگ قصه‌ای دگر دارد با ماه و بَبر حدیثی دیگر با تاک...

*

دیگر دولت دهم می‌رود شال و کلاه کند و از آن‌سو رقیبان بر بلندای‌شان نقاش موسوی جان‌مان هم‌چنان موی دماغ‌اش شده و تدبیرش تا آخر همین دوران این‌است‌که نگذارد_نگذارند_ آب خوش از گلوی‌شان پایین رود. آن‌قدر خمیر مقاومت‌اش را وَرز می‌دهد تا استخوانی شود بر گلوگاه‌شان. تا خواب ناز شبانه‌شان را برباید...

*

آن‌که مرد ره بود و شعار پوشالی نداشت، هم‌چنان قُرص و محکم در میدان است. آن‌که از همان ابتدای ره، پُرمدعا به میدان آمده بود، الان زانوی غم بغل گرفته و از افسرده‌گی و ناامیدی سخن می‌راند.

*

این‌روزهای تفته‌ی تابستان هیچ کاری خوش‌تر از آن نیست که در خلوت خنک اتاق‌ات شعری بخوانی و ترانه‌ای بشنوی. خاصه آن ترانه آن‌چنان نهیب بر جان‌ات چون «خانه‌ی سرخ» ایرج جنتی‌عطایی و تنظیم احمد پژمان بزند... سازهای کوبه‌ای چنان رویایت را رنگ می‌زند که نگو... گاهی کتابی ورق زنی و گاهی مجلات قدیم را... امروز داشتم روزنامه‌ی «یاس نو» را ورق می‌زدم که تیترش بود: معاونت حقوق شهروندی ایجاد می‌کنم.

*

این معاونت فعلن ایجاد نشد. اما یاد و خاطرش در دل من و ما ماند... این رَد تاریخ می‌ماند و روزی از روی همین رَد خوش‌خاطره آینده‌گان دیر یا زود نقش می‌زنند و بر دیوارهای شهر رنگ اُمید می‌پاشند. یادم باشد و یادمان باشد، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ابدن...

*

و حالا فکر عزیزش لحظه‌ای از خاطرم رخت برنمی‌بندد. مثل بَبر بر کدام قله از فرهادش با جان شیرین‌اش سخن‌ها می‌گوید در این تابستان تفته؟! هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

*

*

1388/4/12

Saturday, June 27, 2009

نامه‌ای سرگشاده به عالی‌جناب قنبری


شماره‌ی این هفته‌ی «اپیزود» خواندنی‌ست! از معدود شماره‌هایی‌ست که دوست داشتم‌اش! چرا که همه‌ی دوستان در این شماره مطلب‌های خوبی داشتند. این‌هم نامه‌ی سرگشاده‌ی من به عالی‌جناب قنبری:

*

«عالی‌جناب قنبری»

*

*

1388/4/6


Sunday, June 21, 2009

عزیز نازنین من لالایی

«یاس پَرپَر»

*

میرغضب دشنه از رو بسته است و میرحسین با شجاعت غسل شهادت کرده است. در این وانفسای میهن همه‌ی جهان ما را به نظاره نشسته و در صدر اخبارشان خبرهایی خیس از خون، از تهران به سراسر دنیا مخابره می‌شود.

*

وقاحت حکومت دیگر از حد گذشته و رودرروی شهروندان ایستاده و نفس‌کش طلب می‌کند. همه‌مان این روزها را در حافظه به‌خاطر خواهیم سپرد تا اگر دادگاهی بود به میرغضبان یادآور شویم که چه به روز خواهران و برادران‌مان آوردند. آن‌هم فقط برای پس دادن یک رای که به اسم نظام زده نشود و مستبدی بر مسند حکومت ننشیند!

*

http://youtube.com/watch?v=3GA21MhPU0A

*

*

میرغضب بچرخ تا بچرخیم! اهل تهدید و رقیب به گود طلبیدن نیستیم که اگر پای‌اش باشد شما آن‌قدر کوچک هستید که با هزار نیرنگ و فریب حریف را خاک کنید که به گمان‌تان البته خاک می‌کنید. در رویا خاک می‌کنید.

*

آیا ارزش دارد تاریخ قضاوتی داشته باشد چونان که امروز از چنگیزیان و تیموریان دارد؟! صد شرف به چنگیز و تیمور و سکندر که نامرد نبودند! با حریف مردانه در گود نشستند و نعل وارونه نزدند! اما شما چه؟! خجالت نمی‌کشیدید و حیا ندارید؟!

*

این روزگار تلخ‌تر از زهر هم خواهد گذشت و سپیده دیر یا زود برخواهد دمید و روسیاهی به زغال خواهد ماند. اما آن‌روز دیگر...

*

لالایی لالايی لالايی

عزيز نازنين من لالايی

بخواب اين آخرين خواب تو شيرين

پس از اين قهرمان قصه‌هايی

*

به غسلت می‌برم با ديده‌ی تر

به تو پوشم كفن از ياس پرپر

*

به اون گوری كه شد گهواره‌ی تو

به اون گوری كه شد گهواره‌ی تو

براي پيكر صد پاره‌ی تو

می‌خونم من اگه بسته زبيداد

گلوی مادر بيچاره‌ی تو

*

***

ترانه‌سرا: هما میرافشار

آوازخوان: داریوش اقبالی

آهنگ و تنظیم: آندرانیک

*

*

1388/3/31

Thursday, June 18, 2009

خرداد آخرین ماه سبزها


«خشم سبز»

*

*

از سیاسیون گرفته تا عامه هیچ‌کس را بر این باور نبود که روز شنبه‌ی گذشته نامی که همه از آن هراس داشتیم به ملت اعلام شود که آقا جان ایشان مامور مخصوص حاکم بزرگ است و شما لاجرم احترام بگذارید! یادش‌به‌خیر «میتی کومان» کارتونی که بسیار دوست‌اش داشتیم.

*

حال خبرهای موثقی از کودتایی کثیف که روسیه طراحی کرده است به گوش می‌رسد. سابقه‌ی روس‌ها که چشم به گربه‌ی ما دارند شاید به دوران حقیرانه‌ی قاجار برسد که به دنبال امتیازهایی از «نفت شمال» بودند و آن‌قدر خود را به آب و آتش زدند که انگلیس نگذاشت که دندان تیزش به نفت برسد و ناکام ماند. این عقده پس از انقلاب دامان روس‌ها را گرفت و اینک پروژه‌ی هسته‌ای را روس‌ها و چینی‌ها که هم‌مسلک و مرام سوسیالیستی هستند پیش می‌برند و چه نامی بهتر و کارآمدتر از «احمدی‌نژاد» که البته با آگاهی کامل هم حکم‌رانی کند و هم عوام‌فریبی! و البت محبوبیت با سیب‌زمینی و سهام عدالت بخرد!!

*

خوش‌بختانه از جانب تحریمی‌ها نمک به زخم‌مان نپاشیدند که مگر نگفتیم به صحنه نروید و چرا چنین کردید؟! چرا که به خوبی می‌دانند اگر این چهل میلیون رای نبود، الان چنین جنبشی رخ نمی‌داد و چنین روسیاهی به زغال نمی‌ماند!

*

اگر بتوانم از نقطه عطف حرکت‌های مدنی در بعد از انقلاب سخن بگویم، می‌توانم دوم خرداد76 را تاریخی مهم با انتخاب «محمد خاتمی» به ریاست‌جمهوری بدانم. از این تاریخ با ظهور روزنامه‌های مدعی اصلاح‌طلبی فضایی بی‌همتا در تاریخ معاصر ایران آفریدند و مردم را نسبت به حقوق مدنی خود آگاه کردند. از آن تاریخ تاکنون سقف انتظارات ملت ایران متوقف نشده است و 4 سال گذشته با انتخاب «احمدی‌نژاد» به سمتی پیش رفتند که این همت دولت اصلاحات را متوقف کنند که ناکام ماندند!

*

بسیارانی 22 خرداد 88 را با 28 مرداد سال 32 مقایسه می‌کنند که به گمان‌ام ابدن قابل قیاس نیست. سقف انتظارات ملت در سال 32 با سقف انتظارات ملت در سال 88 اصلن قابل قیاس نیست مگر در شکل حکومت که هر دو دیکتاتوری از نوع «توتالیتر» هستند! آن کودتا(سال32) از جانب دو دولت(آمریکا و انگلیس) به سبب منافع‌شان از جمله «نفت» صورت گرفت و امروز دیگر مشکل تامین انرژی نیست و بلکه مسئله بیش‌تر اقتصادی‌ست! هر چند می‌دانیم که «نفت» امروزه هنوز کالایی‌ست گران‌قدر و گران‌مایه اما جایگزینی آن انرژی هسته‌ای برای غرب است هر چند باز هم در پتروشیمی «نفت» حرف نخست را می‌زند اما دول عربی تامین‌کننده‌ی آن برای غرب هستند!

*

ایران به سبب موقعیت استراتژیک‌اش همواره در طول تاریخ مورد هجوم دول بیگانه بوده است! ناآگاهی مردم در طول تاریخ همواره باعث عقب‌نشینی از حقوق‌شان شده است! بزرگ‌ترین دستاورد دولت اصلاحات آگاه کردن مردم به حقوق حقه‌شان از طریق باز کردن فضای مطبوعات بوده است. تعطیلی فله‌ای مطبوعات در سال 78 و 79 مبارزه‌ی رژیم با دولت اصلاحات بود! قتل‌های زنجیره‌ای آذرماه 77 هم عرض‌اندام رژیم در برابر دگراندیشان و نویسنده‌گان بود تا بتوانند فضای مطبوعات را علارغم آزادی که تاکنون سابقه نداشته، در نطفه خفه کنند! هر چند در طول همه‌ی سالیان پیش از 76 روشن‌اندیشان و دگراندیشان در خطر حذف و از صحنه بیرون رفتن بودند و شاید آگاهی «خاتمی» و «مهاجرانی» که خود از اهل دگراندیشان حکومتی بودند باعث رو شدن دست‌های کثیفی از دل وزارت اطلاعات نظام شد!

*

اما امروز از آن‌جایی که سقف انتظارات مردم خاصه هنرمندان و قشری که برای ملت چهره‌شان آشناست و در جامعه به دلایل زیادی الگو هستند، با حمایت از حرکت مردم بی هیچ رعب و وحشتی یک قدم به جلوست!!

*

اظهارات «محسن مخملباف» حول مسئله‌ی کودتا و نامه‌ی «محمدرضا شجریان» به صدا و سیما برای عدم پخش آثارش و سوءاستفاده از این ترانه‌ها و تصنیف‌های ملی برای حرکات موذی صداوسیما در جهت انحراف افکار مردم جهت همراهی هنرمند مطرح با حکومت صورت می‌گیرد!

*

حمایت350 هنرمند از حرکت و جنبش مردم برگ زرینی‌ست که تاکنون سابقه نداشته است و دهان هنرمندان لوس‌آنجلسی که پیش از این مدعی بودند این هنرمندان نان به نرخ روز خور هستند را بسته است! هر چند این هنرمندان که بر فرازشان «شهیار قنبری» با برنامه‌های کلیشه‌ای باید با این بهانه‌ها برنامه‌ی خود را پُر کنند، درس نخواهند گرفت!

*

دیروز هم شش بازیکن تیم ملی فوتبال در مسابقه‌ای با تیم کره جنوبی با حرکتی نمادین و بستن مچ‌بندهای سبز رنگ دهن‌کجی بزرگی به رژیم و حرکات‌اش نشان دادند! این حرکات در تاریخ معاصر ایران از آن‌جهت بی‌همتاست که هماهنگ شده و برنامه‌ریزی شده است!




اما این حرکت خودجوش مردم نهایتن به کجا خواهد رسید مهم نیست بلکه سقف انتظارات و آستانه‌ی نویی است که تعریف شد! دیگر رژیم با سیستم‌های کهنه‌ی امنیتی که برداشتی ناشیانه از حکومت‌های توتالیتر و دگماتیسم شرقی‌ست ره به جایی نخواهد برد! «فرج سرکوهی» در کتاب «یاس و داس» در تحلیل سیستم امنیتی رژیم اشاره می‌کند که جمهوری اسلامی همواره تعالیم‌اش را از کشورهای سوسیالیستی گرفته است! از کوبا و روسیه و چین گرفته تا رومانی و کره‌شمالی!

*

اما هستند کسانی که از هول حلیم در دیگ افتاده‌اند و محاسبات‌شان بسا ناشیانه است! این‌که به دنبال «انقلاب» هستند! انگاری کلید را یافته‌اند! ستاندن حقوق با آرامش از درس‌های ابتدایی سازمان‌هایی‌ست که مدعی دموکراسی هستند! قانون‌گریزی و بعد ادعای قانون کردن به جوک می‌ماند! کسی می‌تواند ادعای دموکراسی کند که خود الگوی آرامش و رعایت قانونی باشد که به آن قسم یاد کرده است! لذا حرکت و استراتژی جناب «موسوی» و همراهان‌اش باعث گیجی و دست‌پاچه‌گی حکومت شده است! دست‌گیری روزهای اخیر نشان از این موضوع دارد.

*

صداوسیمای حکومتی هم با الهام از آموزه‌های امنیتی که شاگردان خوبی برای گمراهی عامه از وضعیت کنونی کشور و دگرگون جلوه دادن حقایق با شگردها و شیوه‌های نوین امنیتی هستند، می‌تواند سهم عمده‌ای از انحراف افکار عمومی را به دست گیرد. این‌چنین است که دست به حذف شبکه‌های ماهواره‌ای زده تا بتوانند جلوی اخبار و اطلاعات نزدیک‌تر به واقعیت را بگیرند! هر چند ملت خود دیگر دست‌شان را خوانده و در دام‌های خبری گرفتار نمی‌آیند، اما هنوز هستند کسانی که ماست را سیاه می‌بینند!


حضور «مهاجرانی » وزیر فرهنگ دولت خاتمی و یکی از ستون‌های اصلاح‌طلبی در حوزه‌ی فرهنگ در استودیوی خبر شبکه‌ی «بی‌بی‌سی فارسی» اتفاقی شگرف بود. حضور او در سال‌های گذشته که همواره لرزه بر اندام رژیم انداخته بود، قابل تحمل نشد و ایشان چند سال گذشته اجبارن تن به مهاجرتی خودخواسته سپردند! چه اگر می‌ماند معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارش بود!

*

آیا این «خشم سبز» به نتیجه‌ی دل‌خواه خواهد رسید؟ این پرسشی‌ست که ذهن همه‌گان را به خود مشغول داشته است.

*

*

1388/3/28



Thursday, May 21, 2009

سبز تویی که سبز می‌خواهم‌ات



«حرف آخر»

*

به تاریخ جهان که بنگریم خاصه به اوائل قرن نوزدهم هنگامی که ناپلئون در فرانسه پدید آمد و در کنارش به انگلیس و آلمان و روسیه و... می‌بینیم مردمان این کشورها و سیستم و ساختار سیاسی آن‌ها قدم قدم پله‌های دموکراسی را که امروز برای ما رویایی شده است را طی کرده‌اند. یک‌شبه صاحب مجلس قانون‌گذاری و دولت و ملت به مفهوم واقعی کلمه نشده‌اند. خون‌ها و سرها بر باد رفته است.

*

متاسفانه ملت ایران وارونه‌ی دنیاست. طبیعت ملت ما با طبیعت ملل دیگر فرق‌اش بسیار است. می‌خواهد بی‌تاوان و بی‌زحمت نشسته در خانه و در پیش‌خوان روبه‌روی‌اش هم میوه‌ها و نان‌داغ و کباب داغ میل بفرماید و بعد بگویندش بفرمایید آقا جان دموکراسی! آزادی بیان! آزادی احزاب!... در چنین روزگاری که سرانه‌ی مطالعه‌ی طیف وسیعی از ملت ایران در سال، به کم‌تر از یک دقیقه می‌رسد، خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!!

*

باری از آن‌چه افتد و دانی، در آستانه‌ی یک انتخاب بزرگ هستیم. انتخابات کرسی مقام «ریاست جمهوری» که به زعم عده‌ای فرمایشی‌ست و به زعم عده‌ای روزنه‌ای است به سوی دموکراسی! البته به زعم عده‌ای هم نام‌اش «انتصابات» است تا «انتخابات»!!

*




هر چه که هست، باید رفت و رای به آن کس داد که فردای روزگار ملت را ملعبه‌ی دنیا نکند! حداقل‌هایی را که در حوزه‌ی فرهنگ و هنر، پیش از این داشتیم را ازمان دریغ ندارد. حقوقی را که پیش از این برای‌مان مشروع بود را ممنوع نکند. نگوییم و ننویسیم که رای دادن با دیکتاتور کنار آمدن است! مجید عزیز در سلسله بحث‌هایی در این مورد مفصل نوشت که دیگر خودتان در«این‌جا» بخوانید.ا

*

وقتی کاروانی از بزرگان ادب و هنر از «مهرجویی» گرفته تا «دولت‌آبادی» تا «خشایار دیهیم» تا «محسن مخملباف» تا... همه با استدلال‌هایی که دارند و از قضا منطقی هم هست، چرا باید زحمت در صف ایستادن به خود نداد و رای به نام کسی زد که 4 سال را به کام‌مان تلخ نکند؟ چرا باید در حسرت یک کتاب چون «بوف کور» هدایت که پیش از این مجوز نشر داشت، دیگران بسوزند؟! چرا باید با ترس و لرز در خیابان‌های شهر قدم بردارید مبادا که دهان‌ات را ببویند که پیش از این عشق‌ات را، مهرت را به یک انسان دیگر ابراز داشته‌ای! این‌ها حقوق حداقلی یک شهروند جامعه‌ی مدنی‌ست که با سکوت‌مان از خود دریغ نداریم.ر

*

این لینک‌ها را هم بخوانید تا بیش از این روده‌درازی نکنم. (+)، (+)، (+)، (+)

*

این نوشته‌های جوانانی‌ست از طیف‌های مختلف با نگرش‌های متفاوت که جمله‌گی در روز انتخابات پای صندوق خواهند آمد. شما اگر خواهان روزنه‌ای برای برون‌رفت از این شوخی هستید، بشتابید.


«مسعود بهنود» روزنامه‌نگار شهیر گفت‌و‌گویی داشت با تلویزیون صدای امریکا پیرامون انتخابات مجلس که سال 86 برگزار شد. بخش‌هایی از سخنان بهنود قابل تامل است! من پرسش و پاسخی که بین ایشان و آقای بهارلو بود را خطاب به آن دسته‌ای که «تحریم» را کارساز می‌دانند، این‌جا می‌آورم! این گفت‌و‌گو را پیش از این در همین بلاگ خوانده‌اید:

*

***

در شب انتخابات ریاست جمهوری بود، صحبتی کردید به این مضمون که گفتید اگر مردم شرکت نکنند، قبای ریاست جمهوری آن‌قدر کوچک و حقیر خواهد شد که اندازه‌ی تن آقای «احمدی‌نژاد» خواهد شد. و بالاخره در روز بعد هم آقای احمدی‌نژاد آمد بالا وبعد در مرحله بعد هم انتخاب شد، آیا هم چنان به این عقیده پای‌بند هستید در این بار از انتخابات مجلس یا این که الان استدلال دیگری دارید؟

*

بهنود همان ابتدا آب پاکی را ریخت و خیال همه از جمله، چپ و راست و اپوزیسیون و همه انقلابی‌ها و سلطنت‌طلب‌ها و ... را راحت کرد و گفت: ر

*

ر- عرضم به حضورتون که از اون جمله اگر من سردبیر بودم، اون حقیر را حذف می‌کردم، نمی‌دونم حالا آن روز گفتم یا نگفتم، اگر گفتم سردبیر ببخشد، که نباید می‌گفتم. حقیر بار ارزشی دارد، ولی کوچک بله. من اعتقادم بر این بود که اگر شرکت نکنیم، این اتفاق می‌افتد و افتاد!! اما در مورد انتخابات مجلس، می‌دانید یک ذره فرق می کند. قدیم‌ها از سر ِ به اصطلاح دروازه‌ی شمرون یک اتوبوس‌هایی بود که می‌رفت رو به شمال و بالاش نوشته بود یا داد می‌زد، می‌گفت: شمرانا!

*

شمرانا به این معنی بود که این اتوبوس، شمرون نمی‌ره، بنابراین معروف شده بود به اتوبوس ِ شمرانا!! حالا این مجلس هم به یک جایی که مورد نظر آقایونه نمی‌ره! یعنی این‌که کسانی که می‌خواهند رژیم رو سرنگون کنند، کسانی که می‌خوان یه رژیم دیگه‌ای دارند بیارند بذارن، من از استدلال‌ها این‌طوری می‌فهمم که تصور می‌کنند که اگر در این انتخابات شرکت بکنند؛ اون کار به تاخیر می‌افته یا به جلو می‌افته یا هر چی! این اتوبوس به اون محل نمی‌ره یعنی این که نماینده‌گان مجلس رو مردم انتخاب نمی‌کنند معمولن برای این که رژیمی بماند یا برود.

مردم انتخاب می‌کنند، نماینده‌گان مجلس رو برای این‌که زنده‌گی شون یک‌ذره بهتر بشه و الان بحث بهتر یا بدتر شدن زنده‌گی هست اونم یه مقدار کمی، صددر‌صد فکر نکنید، سه درصد، چهار درصد و بحث در این است که این سه چهار درصد را بریم توش مشارکت بکنیم به نفع زنده‌گی‌مون عمل بکنیم یا نکنیم! هنرمندها ، روشن‌فکرها، گروه‌هایی که روزنامه‌نگارها و کسانی که مستقیمن زیر فشار و خانم‌ها، این‌ها می‌دونن که در دو سال اخیر سرشون چی اومده، بنابراین اگر که راضی باشند خب نمی‌رن، نباید بروند. چه فرقی می‌کند؟ ولی اگر راضی نیستند، حتمن بروند سهمی ایجاد کنند یعنی این که در مجلس یک سهمی ایجاد کنند و یک سدی ایجاد کنند در مقابل دولت تندرویی که به هر حال و هر جوری بوده الان دولت هست و دارد عمل می کند.

*

من نمی‌دانم که چه کسی برای دوستان ما، موافق تحریم، این طوری به اصطلاح فهماند که شرکت کردن یا نکردن در انتخابات آیا موجب ماندن یا رفتن حکومتی می‌شود. اصلن کدام حکومت در دنیا با انتخابات رفته است؟ تا حالا حکومت جمهوری اسلامی دومی‌اش باشد؟ من استدلال‌های تمام کسانی که طرفدار تحریم هستند را حالا چون دیر آمدم بنابراین سریع دارم می‌گم، همه را شنیدم. همین یک ساعت پیش، قبل از برنامه‌ی شما هم آقای «گنجی» دوست عزیز بنده، همون حرفای را که از زمانی که با هم زندان بودیم می‌زده تا حالا، هنوز داره می‌زنه! در انتخابات ریاست‌جمهوری هم ایشان با من یک مناظره‌ی معروفی کرد که از " بی‌بی‌سی" پخش شد؛ اونجا هم همین حرف‌ها را گفتند ایشون و می‌گن. من استدلال‌ها رو شنیدم به زعم قبول هم شنیدم! یعنی گوش کردم، بلکه استدلال تازه‌ای توش باشه، ولی واقعن اعتراف می‌کنم، استدلال تازه‌ای توش پیدا نکردم و نه تنها پیدا نکرده‌ام، بلکه یک دلائل تازه‌ای هم خودم پیدا کردم برای این‌که تحریم نکنم انتخابات را!!

*

حالا اگر شما با توجه به این که نیمی از وقت برنامه‌ی ما رفته است، فرض کنم که از من بپرسید اون دلائل چیه؟ یکی دو تا را برای شما می‌گویم. یکی از بدترین اون دلائل این است که هر چند وقت یک مرتبه، حالا از بیست و نه سال گذشته، جمهوری‌اسلامی بیست و هشت تا انتخابات برگزار کرده، یا تقریبن هر سال یک دونه. هر سالی یک مرتبه انگار این داستان تحریم یه چیزی، یه داروی آرامش بخشی تو دل بعضی‌ها می‌ریزه که فرض کنند، مبارزه کردند، فرض کنند کار خودشونو برای اصلاح مملکت انجام دادند، فرض کنند که عمل سیاسی خودشونو انجام دادند و می‌تونند بقیه مدت رو به استراحت بگذرونند!! این مضره! به خاطر این‌که همچین چیزی نیست. شرکت نکردن که هنری نیست، گفت این ستمگری‌ست تو هم بلدی، اگر بتوانی کار خیر بکن.

*

اما فرض دیگری که دارم این است. سوال می‌کنم از تحریمی‌ها که کدوم برنامه‌ی سیاسی است که سی سال بتواند دوام بیاورد؟ با حریف سیاست ورزیدن مثل بازی شطرنج است، مثل مسابقات ورزش است، مثل هنره، دائم ابتکار می‌خواهد. دائم روش جدید می‌خواهد، روشی که حریف نتونه دست شما را بخواند و مثلن مثال بارزش همین سِر «فرگوسن» مدیر تیم محبوب من، منچستر یونایتد، هست چون نگاه کنید هیچ دو تا بازی رو به یک شکل، با یک استراتژی جلو نمی‌بره، اصولن هیچ کدام از مدیران و مربیان تیم‌های خوب جلو نمی‌برن، این چه روشی است که سی سال است که هم‌چنان ادامه دارد و فرض بر این است که حریف دست ما را نخوانده!! در حالی که حریف دست ما را خوانده است و بنابراین هر سال با توجه به این که حالا دیگه دست رو خونده بنابراین می‌خواد پادزهرهای این راه رو بلده! در نتیجه اون نتیجه که باید بدهد نمی‌دهد، خب تنوع می‌خواهد این‌کار.

*

من چندی پیش یکی از وزرای رژیم سابق که اتفاقن از افراد بسیار محترم و از دوستان من هم هستند، دیدم در یک برنامه‌ی تلویزیونی پیشنهاد کرده بود، خب مردم بروند، چسب بریزند تو قفل در وزارت خانه‌ها!! خب من تو « یوتیوب» دیدم. و می‌دونم خیلی‌ها با این قضیه خندیدند و می‌دونم که تلویزیون جمهوری‌اسلامی پخش کرده این را! من هم تعجب کردم، فکر کردم خب چه جوری با چسب ریختن تو قفل ممکنه که یک رژیمی برود یا بیاید؛ حالا وزارت‌خانه‌ها را فکر کنید، تمام قفل‌های دم درشون الکترونیکیه، ولی به هر حال، حالا چسب بریزن توش.

این چسب ریختن غیر از این که مصرف چسب رو و تولید کارخانه‌های چسب‌سازی را بالا می‌برد؛ کاری دیگری نمی‌کند. چون هیچ وزارت‌خانه‌ای نیست که وزیرش برود در را باز کند، من تعجب می‌کنم از گوینده که خود ایشان پنج شش سال وزیر وزارت‌خانه‌ی مهم کشور بودند!! آخر کی ایشان رفتند در وزارت‌خانه‌ی آموزش و پرورش را باز کردند؟ که حالا فکر کنیم وزیر آموزش و پرورش می‌رود در را باز می‌کند و بنابراین اذیت‌اش می‌کند و در نتیجه اتفاقی می‌افتد؟ ولی خیلی خوش‌حال شدم که ایشان بعد از یک هفته‌ای یک طرح دیگری دادند. و گفتند که برویم در انتخابات شرکت کنیم، از بین کسانی که شورای نگهبان تایید کرده است، فقط به خانم‌ها رای بدهیم!! اتفاقن این یک طرحه! حالا من در باره‌ی درست و غلط‌اش حرف نمی‌زنم ، ولی به هر حال یک طرحه! یک طرح ابتکاری است که یک کسی می‌تواند بدهد و پشت آن طرح بایستد و از آن یک اَکت و عملی حاصل شود. از شرکت نکردن و نرفتن که عملی حاصل نمی‌شود، بنابراین این بزرگ‌ترین استدلالی است که به نظرم این‌جا می‌شود که ظاهر کرد که خدمت‌تون گفتم. حالا بقیه‌اش را دارم. ر

*

در بخش بعدی از «بهنود»، این‌چنین پرسیده می‌شود که در داخل کشور، برای‌شان بنزین مهم است و شب عید که لباس ِ زن و بچه را تهیه کنند و انتخابات براشان مهم نیست، شما چه فکر می‌کنید؟ بهنود در پاسخ می‌گوید:

*ر

*

ر - ببینید، جمهوری اسلامی و هر حکومت دیگری اصولن یک پنجاه درصدی روی آمار و روی رای و روی این افرادی به خواست حکومت یا نه به خواست حکومت به خاطر مسائل محلی‌شان! شما از تهران که بروید بیرون بیشتر نود درصد شهرهای ایران با همدیگر مسائلی دارند و این شهر با آن شهر دچار مشکل است، رشت با انزلی، همولایتی‌های من، تبریز با میاندوآب، سراب با آن طرف، گاهی اوقات در داخل شهرها حیدری، نعمتی هست. بالاسری، پایین‌سری هست و در نتیجه شما به هر انتخابی برسید، فرق نمی‌کند بخواهید یک دوچرخه سازی هم که باز کنید، این که نعمتی را انتخاب کنید یا حیدری را مسئله است و کشمکش می‌شود و برخورد می‌شود و رقابت می‌شود و بنابراین افراد می‌روند و توی آن شرکت می‌کنند که آن رقیب نبَرد.

*

به این مناسبت توی این صحنه حدود پنجاه درصدی به هر حال رای وجود دارد توی این صندوق و بنابراین به این دلیل، حالا من نشمردم چون وقت نداشتیم. یکی از دلایلی که تحریم کارسازی پیدا نکرده در سی سال گذشته این است که می‌رود گم می شود آن تو! بسیاری از کشورهای راقیه دنیا هم موقعی که انتخابات می‌کنند پنجاه درصد از مردم واجد شرایط توش شرکت نمی‌کنند، پس بنابراین این چه اثری دارد در این مجموعه؟؟!! اون تو جیب‌اش است، این‌که می‌بینید حکومت به صدای بلند این را اعلام می‌کند و قبلن هر انتخاباتی را رفراندوم خودش می‌داند و از رفراندوم اصلی فرار می‌کند به خاطر این که این تو جیب‌شان است! و هر کسی دیگر هم همین‌طور!

*

شما نگاه کنید در حکومت سابق ایران، از سال 1340 که عملن انتخابات باطل شد و عملن انتخابات مسخره شد، و دست انداخته شد، و نماینده های انتصابی ساواک و حکومت شدند، بهترین انتخابات همان انتخاباتی بود که سال 58 اتفاق افتاد که در آن انقلاب شد! بنابراین می‌خواهم بگویم که پس دیگر تاثیر ندارد در این جا تحریم!

***

گفتنی‌ها را نوشتم! دیگر خود دانید! اُمیدوارم پشیمان نشوید. اُمیدوارم که آینده‌گان‌مان در صد سال دیگر نگویند عجب قومی که به اراده‌ی خود نامی کوچک بر تاریخ بزرگ‌شان نهادند.

*

*

_______________________________________

تیتر از «لورکا» برگردان «شاملو» - هم‌چون کوچه‌یی بی‌انتها

*

*

*


1388/2/31

Tuesday, May 5, 2009

A Short Film About Love

*

حالا حکایت ماست! وقتی که پا به میدان می‌گذاری باید مردش باشی و تا آخر بروی. یا شهامت داشته باشی و خلاصه بگویی از اول هم نبودیم. اما من که نه پا پس خواهم کشید و نه چیزی از دگران کم‌تر دارم.

*

دو سه خط بالا از کسی چون من حکایت می‌کند که شاید دوماهی نباشم و کرکره را پایین بکشم. البته که به جایی بَرنخواهد خورد. یکی از بلاگ‌اسپات کم‌تر شود، به حال و روز ترافیک‌‌اش به‌تر است.



اما بازهم نیامده‌ام فقط از نبودن‌ام بگویم. از فیلم دیدنی عالی‌جناب «کیشلوفسکی» (کیسلوفسکی؟) هر چه بگویم کم گفته‌ام. فیلم «A Short Film About Love» یک شاه‌کار است. کاش همان یک هفته پیش که فیلم را دیدم از آن می‌نوشتم. از موسیقی‌اش که کار آهنگ‌ساز برجسته «پرایزنر» بود و از رنگ‌ها و میزانسن و... خلاصه مگر می‌شود آدم «کیسلوفسکی» باشد و جایی از کار بلنگد؟

*

حتا نام شخصیت زن فیلم هم حساب شده بود. «ماگدلنا» ما را به یاد «مریم مجدلیه» و عشق پاک مسیح اگر نندازد یا ما جایی‌مان می‌لنگد یا «کیسلوفسکی» مشکلی دارد! اگر مسیح پیغام‌رسان قوم‌اش بود، شخصیت پسر قصه هم در اداره‌ی پُست کار می‌کند و اوست که رنگی دیگر به روح شخصیت زن قصه که از قضا «فاحشه» است، می‌پاشد. رنگ قرمز در این فیلم در هر پلان و سکانس نماد رنگینی از «عشق» است. دستمال قرمز، پنجره‌ی قرمز، خون... خلاصه به این رنگ در فیلم توجه کنید.

*

این فیلم از ده‌گانه‌های «کیسلوفسکی» است. آن فرمان موسا که می‌گوید: « تو نباید زن-ا کنی» و عشق در این فیلم آن‌چنان مقام و مرتبه‌ای می‌یابد که با هوس تعریف نمی‌شود.

*

چند سال پیش شرکت «ایران گام» پکیجی از آثار «پرایزنر» را که موسیقی فیلم‌های «کیسلوفسکی» بود را به بازار روانه کرد. ما هم از بخت خوب‌مان این محصول شنیدنی را در فروش‌گاه خدابیامرز «بتهوون» دیدیم و حظ‌اش را بُردیم. برای این‌که دست شما را در حنا نگذاریم، و شما را در حظ‌مان شریک کنیم، این «موسیقی» شنیدنی را داشته باشید. فقط یک هفته فرصت دارید که تهیه کنید وگرنه دود خواهد شد چون چراغ جادو و غول‌اش...




خب دیگر باید(باید؟) رُخصت مرخصی بدهید! هم یک فیلم خوب معرفی کردیم و هم یک موزیک خوب که می‌توانید در هر زمان و مکانی بشنوید و کمی آرامش کسب کنید. اصولن موزیکی که بر یک فیلم رمانس نوشته می‌شود، بی‌در زمان و مکان است!

*

کسی چه می‌داند رُز برهنه بر قامت تاک؟

شیره‌ی شهد شراب مرا

شاید از بُغض تو ترانه کرده‌اند

یا از آواز برهنه‌ی گُلی سازکرده‌اند

*

کسی چه می‌داند در کدامین سَحر از زفاف تو

رُوزن اُمید می‌زاید!

دست‌ام بگیر

من با تو جوانه می‌زنم

من با تو تا طلوع

تا یک غروب

پارو می‌زنم.

*

*

1388/2/15

Tuesday, April 28, 2009

PERSIAN GULF

خلیج‌فارس یعنی انشاء

*


هفته‌ی گذشته از سوی گروه روزنامه‌نگاران ایرانی نامه‌ای دریافت کردم مبنی براین‌که اگر مطلبی با موضوع «خلیج‌فارس» دارم، برای سردبیر این شماره آقای «محمد معینی» ارسال کنم. از آن‌جایی که این موضوع باب طبع من بود و بسیار دوست داشتم من هم سهمی به اندازه‌ی یک پاراگراف در این شماره داشته باشم، مطلبی کوتاه همان وقت قلمی کردم و برای سردبیر محترم ارسال کردم.

*

همان‌روز جواب آمد و تشکر کرده بود. روزگار گذشت تا روز جمعه‌ی هفته‌ی پیش باز از آقای «معینی» نامه‌ای گرفتم که مطلب شما قابل انتشار نیست! به دلیل این‌که احتمال می‌رود دیگران برداشت توهین‌آمیز کنند و اشکالات نگارشی هم که کم ندارد!! در یکی دو خط هم گنگ نوشته‌ام!!

*

فایل مطلب‌ام را گشودم و خواندم‌اش! حیران و متعجب که کجای مطلب توهین به شخصی حقیقی یا حقوقی یا در کجاها اشکال نگارشی وجود دارد؟؟!! اگر اشکالی هم بود چرا همان‌روز به اطلاع من نرسانده بود؟! و خلاصه چرا امشب از من خواسته‌اند که اگر مطلب جدیدی دارم، برای‌شان بفرستم؟!

*

من هم در جواب ایشان نکاتی را نوشتم که شما بی‌نظم هستید و آشنایی حتا با رسم‌الخط و آیین نگارش جدید انگار ندارید و... هدف بنده از نوشتن این پُست نه پنبه زدن کسی‌ست و نه دل‌خوری از جناب «معینی»! بلکه می‌خواهم ایشان بدانند سردبیر بودن هم مسئولیت خطیر و سنگینی‌ست که باید برای این مسئولیت آگاهی‌هایی حرفه‌ای داشت.

*

شماره پانزدهم را در «این‌جا» بخوانید و در ادامه هم مطلب من که به طور کل از این شماره بنابه‌دلایل واهی کنار گذاشته شد و ببینید سردبیر محترم حتا به نکاتی از جمله رعایت «نیم‌فاصله» هم آشنایی ندارد. و اگر در بعضی مطالب رعایت نیم‌فاصله‌ها را می‌بینید، نویسنده‌ی خود مطلب آشنایی داشته و سردبیر فقط نقش یک تدارکات‌چی صرف را بازی کرده است. ضمن این‌که تعدادی از مطالب انشاهایی احساسی هستند که چه خوب اگر گفته بودند انشا بنویسید که بنده بهتر بلد بودم انشا بنویسم چرا که «خلیج‌فارس» را هر روز نفس می‌کشم. ناگفته نگذارم جناب سردبیر محترم در نامه‌شان گفته بودند که زاویه نگاه‌ام به این موضوع خوب بوده است که همین‌جا ازشان سپاس‌گزارم.

*

***

*

این هم مطلب من:

*

«خلیج‌فارس یعنی...»

*

چه شده که به یک‌باره خلیج پارس نام‌اش می‌شود «خلیج عربی» از آن‌جا ناشی‌ست که خود به این خلیج هیچ مهری نداریم جز چند ترانه که آن‌هم به وقت اجرا، آوازخوان از زیرش درمی‌رود و کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!

*

چه شده که به یک‌باره خلیج پارس نام‌اش می‌شود «خلیج عربی» از آن‌جا ناشی‌ست که به فکر جیب‌هامان هستیم و مفهوم «میهن» برامان کشک است و چپ و راست از مسکن گرفته تا مبادلات ریز و درشت اقتصادی در «دبی» می‌رقصیم و به این و آن فخر هم می‌فروشیم.

*

مفهوم خلیج پارس دیگر برامان فراموش شده، چرا که سرزمین پارس را نگذاشته‌اند بشناسیم. این بخشی از دردهایی‌ست که سبب‌ساز آن می‌شود، خلیج همیشه پارس به خلیج عربی تغییر نام بدهد. زبان‌شان هم دراز است که مگر می‌شود این همه کشور عربی سرتاسر این خلیج باشند و بعد نام‌اش پارس بماند؟ می‌گویند «جمال عبدالناصر» رییس‌جمهور گذشته‌ی مصر برای اول‌بار این نام را بر این خلیج رسم کرد. از آن پس هر کشور عربی به خود جرات داد که این‌چنین از نام عربی بر این خلیج همیشه پارس استفاده برد. اما ما میهن‌پرستان برای جاودان کردن این نام هزاران ساله چه کرده‌ایم؟ به جای آن‌همه سمینار و همایش برای مظلومان فلسطین و... چند همایش برای این نام برگزار کرده‌ایم؟

*

حرف از یک نام نیست! حرف از هویت ماست! هویت ما در اعصار و قرون گذشته که به یک چشم‌برهم‌زدنی دود می‌شود و تا بجنبیم دیگر بی‌شناسنامه‌ایم.

*

خلیج‌فارس یعنی وطن

یعنی شناسنامه‌ی من (1)

*

حتا آن سنگ‌نبشته‌ی تازه کشف شده در جزیره‌ی کیش هم به یُمن میهن‌پرستان شکسته شد و دیگر هیچ... شاید بشود این نام را در قلب‌هامان زنده نگه داریم و بس...

*

1. شهیار قنبری

*

1388/2/9

Sunday, April 26, 2009

کتاب‌خوان بهتر از جاده آمد پدید

«اُردی‌بهشت برای ...»

*



دیروز بهترین روز ما بود! تولد بهترین عزیزت باشد و «اس‌اس‌» قهرمان باشد و خلاصه یک‌جورهایی همه احوال‌ات میزان باشد، اما آخر شب که می‌نشینی با «دی‌وی‌دی پلیر» تازه‌ات یک فیلم خوب ببینی، به قول امروزی‌ها ضدحال بخوری! داستان از این قرار بود که این «فیلم» بدفُرم کسل‌کننده برای‌مان آمد و از این «فیلم» خیلی‌ پایین‌تر بود به گمان‌ام! شاید من این‌روزها کم‌تر از فیلم‌ها می‌فهم‌ام! ...

*

فیلم بسیار خوب «کتاب‌خوان» هر چند قصه و روایت‌اش به «مالنا» شباهت داشت اما یک فیلم‌نامه‌ی خوب و روایت درست این فیلم و بازی‌های خوب و قوی که منجر به اسکار برای این فیلم هم شد، فیلم را در طبقات بالایی جای می‌دهد.

*

حالا از فیلم بگذریم و شما را به یک ترانه‌ی خوب مهمان کنم. این «ترانه‌ی» زیبا و شنیدنی فرانسوی این‌روزهای مرا ساخته است. شما هم ظرف یک هفته فرصت دارید برداشت کنید و بشنوید و لذت ببرید.

*

*

1388/2/7

Wednesday, April 22, 2009

سفر خوش آقای رییس‌جمهور


«افشین قطبی، سرمربی»

*

رییس‌جمهور محترم و برگزیده‌ی ایران یک‌بار دیگر در ژنو جنجال‌ساز شد و آن‌ها که باید از این مقوله برای خود کیسه‌ها دوختند. هولوکاست امروزه برای هر دو طرف دعوا نان‌آور و توجیه‌کننده هر جنایت و ناسزایی شده است. آن‌قدر که از این جنایت سخن رفته آیا از گرسنه‌گان آفریقا و یا کشته‌شده‌گان ارامنه و... سخن رفته است؟! این‌است‌که باید باریک‌تر شد و مو را از ماست بیرون کشید. هم رییس‌جمهور و حامیان‌اش روسیاه هستند و هم رژیم اسراییل!

*

«افشین قطبی» سرمربی محبوب پرسپولیس که البته من هم دوست‌اش دارم(اس اس هستم) رسمن از امروز سرمربی تیم ملی ایران شد. مبارک‌ها باشد و برای‌اش آرزوی پیروزی داریم.

*

آمدن جناب «مایلی‌کهن» را به بازگرداندن آشغال دوباره به خانه تشبیه می‌کنم. خب معلوم بود که ایشان به کجاها وصل هستند و ... به‌راستی مسئولان فدراسیون فوتبال درد را نمی‌دانند؟ جواب این‌است‌که چرا جان برادر! بحث این‌است‌که کسی بر مسند باشد که قابل اعتماد برای پیش بردن برنامه‌های سیاسی در ورزش باشد. همین جان برادر! افشین‌خان هم چند صباحی برای فرونشاندن آتش قهر ملت آمده‌اند.




این هم از «چارلز بوکوفسکی» فقید برای آنان که دوست‌اش دارند. این کتاب تا این دولت هست به گمان‌ام اصلن و ابدن منتشر نشود. این کتاب را انتشارات "آرویج" سال هشتاد خورشیدی منتشر کرده است و هر کسی نفهمد فکر می‌کند چاپ خارج از کشور است. تازه امروز شنیدم که کتاب «نیمه‌ی غایب» حسین سناپور برای تجدید چاپ مجدد مجوز نگرفته است. خب مبارک‌ها باشد. فعلن این شعر بوکوفسکی:

*

وَن‌گوگ گوش‌شو بُرید

و دادش به یه فاحشه

اونم چندشش شد و گوش‌شو پرت کرد...

*

- وَن!

فاحشه‌ها گوش نمی‌خوان

پول می‌خوان...

فکر می‌کنم واسه همین تو نقاش بزرگی بودی

تو

چیزای دیگه رو نمی‌فهمیدی...

*

*

1388/2/2